بنام خدای مهربان
شب شده،خستگی تمام روح و جانم را احاطه کرده و من مثل همیشه تسلیم نشده به این خستگی ها در جاده ای مه گرفته همچنان پیش می روم؛
خود طبیب خستگی روحم هستم خستگی جسمم پیشکش!
باورم نمی شود بزرگ شده ام.آری من بزرگ شده ام؛پس به خودم مبارک باد می گویم.میروم و در باغچه دلم برایش جشن می گیرم و تمام زیبایی های خلقت را دعوت میکنم.
من دوست می دارم...
"اعتماد به نفسم" را،چون مرا بالا کشیده،بزرگم کرده و بند کفشهایم را برای سفر به فردا محکمتر بسته.
من دوست می دارم...
"هنرم" را،چون درآن طعم بودن را حس می کنم؛بودن و لذت بردن از نفس کشیدن را.
من دوست می دارم...
"ایمانم" را،چون مرا رو به سوی روشنترین راهها رهنمون ساخته.با تمام ظلمت ها هنوز از دست نداده امش!
من دوست می دارم...
"خدایم" را،نه در آخر سخن،بلکه بهانه ای باشد تا پایان سخنم بوی خدایی بگیرد.
خدایم را دوست می دارم،والاتر از هر کس،می ستایمش بهتراز هر چیز و خواهمش داشت بیشتر از شب و روزهای گذشته.
دوستش می دارم چون بودنش،به زندگی معنا بخشیده.
با من بود،در گذشته زشتم نیز بود؛با من بود تا به پاکی لحظه اکنونم پیوند خورم.
بود تا با بودنش برایم ثابت کند مهربان تر و ماندگارتر از هر کس برایم بود.
می دانم هرکس گناه کند، زشت می شود.پس دیگر نمیخواهم گناه کنم و زشت شوم.
من می خواهم برای خدایم زیباترین دوشیزه باشم.
"چون می دانم خدا زنان را دوست می دارد،به خصوص زیبایان را"
پس ای سرچشمه زیبایی ها،دوست می دارمت تا ناکجا.
تمام طول روز تواین فکر بودم.فرداش یه کم زودتر خودمو مسجد رسوندم دیدم این خانوم با آرامش تمام یه گوشه ای نشسته؛آرام و زیبا.
جلوتر که رفتم صدای قدم هامو سنگین تر کردم تا بفهمه یکی داره بهش نزدیک میشه؛آخه خیلی دوست داشتم باهاش صحبت کنم،از زندگیش بپرسم.
باز به یاد ساعتش افتادم،همون لحظه صدایی شنیدم بله صدای همین خانومه بود،خیلی ذوق کردم...
همین که نزدیکتر شدم دیدم ساعتشو گرفت جلوتر و بهم گفت خانوم میشه ببینی ساعت چنده؟!!!
سلام.
سه روزه که پنجمین جشنواره هنرهای تجسمی(نقاشی)تو شهرمون-مرند-برگزاره، و امروزهم سومین روزی بود که از صبح ساعت 8 تا 5/7 اداره ام.(واقعا عجب جونی دارم!!!)البته ظهر یه کوچولو اومدم خونه آخه قرار بود یه کم خرت و پرت بخرم.
خیلی جالب بود تمام طول راه رو داشتم خودمو آماده می کردم که به خدا چی بگم از کجا شروع کنم و چه جور بگم که سر مسابقه کمکم کنه؟!![]()
![]()
همین که دستم اومد باید ازخداچی بخوام،
....
دنبال خداگشتم تا خواسته هامو بهش بگم![]()
.
.
یه دفعه به خودم اومدموخنده ام گرفت.با خودم گفتم دختر خدا تو قلبته،خدانفسته،خدا حتی از خودتم بهت نزدیکتره چی رو آماده کردی؟؟؟
![]()
![]()
![]()
انقدر خندیدم که حتی خدا هم خنده اش گرفت.![]()
![]()
![]()
![]()
خورشید نه به شوق دیدن دنیا
بلکه به امید رسیدن فرداها
طلوع دوباره می کند.
بچه که بودم دنیای شیرینی داشتم.گناه نمی کردم.اگر هم گناهی می کردم رو قول خدا برام نوشته نمی شد.می تونستم بدون خجالت کشیدن تو وسط خیابون جیغ بکشم و گریه کنم .اونم سر چی؟سر اینکه مامانم فلان عروسک خوشگله رو فردا برام می خره چرا امروز نه؟من امروز می خوام...
یادم میاد ۷ ساله که بودم رفتم رو کمد و اون بالای دیوار با مدادی که هی سرش رو با دندونای ریزه میزه و شکسته ام می جویدم با سواد خیلی کمم نوشتم:خدایا پس کی منم مث بقیه دختر بزرگا میرم مدرسه راهنمایی ...کی به جای یه دونه خانوم معلم ۸ تا پیدا می کنم؟...یعنی یه روزی می رسه که منم مانتو بلند با چادربپوشم و کیفم رو به رسم دختر بزرگا ازیه شونه ام آویزون کنم.یعنی می شه یه روزی مامان بشم و حرف اول و آخر رو تو خونه بزنم...به جای این عروسک نی نی خودمو بغل کنم و........
ولی آره آره عزیز.الان نه تنها مدرسه راهنمایی و بعدشم دبیرستانو پشت سر گذاشتم بلکه دانشجو شده ام و دارم تنهایی تو یه شهر غریب درس می خونم. منی که اگه یه شب دور از مامانم می خوابیدم دیوونه می شدم...
آره عزیز من امشب بزرگتر شدم.طی این۱۲ سال خیلی چیزای تلخ و شیرین رو تجربه کردم. عاشق شدم...خودم شبها رو تنهایی گذروندم بدون اینکه مامانم پیشم باشه و بغلم کنه...گناه کردم ... از کیفهای اون دختر بزرگا خریدم...تونستم مث پسر یکی از فامیلهامون که خیلی وقت پیش نقاش بزرگی بود نقاشی کنم...برم نقاشی تدریس کنم و احساس قشنگ خانوم معلم بودن رو تجربه کنم...
دیگه مث ۱۰ سال پیش دزدکی به لبم همون رژ صورتی خوشگله رو نزنم چون دیگه الان بزرگ شدم و جعبه ست لوازم آرایشی رو مامانم برام خریده و ...
درسته الان مث بچه گی هام پاک نیستم ولی چند وقتیه دارم می فهمم که اگه بخوام می تونم حتی قلبی پاک تر ازقلب پاک ۷ سالگی ام روداشته باشم.گرچه رو صورتم آرایش ملایمی دارم و مانتوهای رنگارنگ می پوشم.
زنده باد خودم...
پس ای ۱۹ سالگی آغازت رو به فال نیک می گیرم و بهت خوش آمد می گم.
دختری که می خواهد در مسیر جاده آسمانی زندگی به دلش بفهماند که دوست داشتن از عشق برتر است.
دختری که می خواهد بچشاند لذت از پاکی دوستی... پر لذت تر است.
این منم... منی که می خواهم بباورانم که دوست داشتن به اندازه وصال مقدس است.دوست داشتنی که از بوی خدا معطر شده چه بسا وصالی در سرنوشت نگاشته نشود... اما باید باز زندگی را به لطافت گل بنفشه صبحگاهی و به تقدیس ساعت ۳ بامداد زیست.تا زمانیکه ما رابا حوریان بهشتی محشور می دارند... به جرات آواز قشنگ دوست داشتن را سر دهیم و پریان آسمانی در لابه لای ابرها و بر روی صخره بلند انسانیت برایمان آهنگ لطیف چنگ و نی را بنوازند.
نظرتون چیه؟
چه صفایی داشت خونه مامان بزرگ.شمردن ستاره ها تو آسمون شب تابستونی چه کیفی داشت!کل کل سر اینکه ستاره ناهید یا اون شهاب سنگ پرنورمال منه یا شعله؟چه دنیایی داشت!
چه شب و روزایی داشتیم!دزدکی از درخت همسایه مامان بزرگ آلوچه چیدن و با لذت خوردن با ۵۰ تومن پول چه خوراکی هایی خریدن و با چه آرامشی تو بغل مامان جون به خواب ناز رفتن و گونه های سرخ مامان بزرگ رو بوسیدن!اون زمان دختر کوچولویی بودم که آسمون برام خیلی بزرگ بود تازه کوچه مامان بزرگ هم خیلی وسیع بود!یادش به خیر روزی رو که با شعله اومدیم خونه مامان بزرگ دیدیم در بستس ودست هیچ کدوممون به زنگ نمیرسه !چون من کوچولو تر بودم سوار کول شعله شدم تا دستم به زنگ خورد هر دومون با کله خوردیم زمین!
امروز که امتحانام رو دادم و برگشتم شهر خودم دیدم که دیگه از مامان بزرگم خبری نیست!اون عزیز تو باغ رضوان زیر خاک سرد آرام به خواب رفته بود.برف اون بالاها می باره.هوا چقدر غریبانه دلگیره!خدایا الان مامان بزرگم با یه کفن نازک حتما"سردشه!پالتومم رو در آوردم همونطور که اشک چشام برفا رو آب میکرد با ناخنهام خاک گور رو کنار زدم تا پالتو رو بپوشونمش آخه یادم افتاد که اون خیلی سرمایی بود!باورم نمیشد که دیگه اون رو نخواهم دید.یادم میاد موقعی که میخواستم برگردم دانشگاه با چشای معصومش بهم گفت که نرو شاید اینبار دیگه نبینمت!اون نگاه آخرش هنوزم جلوی چشام نقاشی شده.بعد ۱۵ روز که برگشتم پی بردم که راست میگفت من رو ندیده پرید و رفت!مامانم تعریف میکرد که خیلی زیبا جان به جان آفرین تسلیم گفت.درست به سان پرواز پرستویی مهاجر آرام پر کشید!لحظه جداشدنم ازش چه مقدس بوسه بر گونه ام زد!
بله...من امروز از کوچه خاطراتم گذر کردم و دوباره همون دخترکوچولویی شدم ولی نه ۴ ساله بلکه ۱۸ ساله!الان دیگه نه تنها کوچه پس کوچه های با صفا تنگتر شده بلکه حتی آسمون هم اون وسعت۱۴سال پیش رو نداره!
الان دم در بسته خونه مامان بزرگ ایستاده ام.یادم اومد که به آرزوی دوران کودکیم رسیده ام.من بزرگ شده ام. آره ...قدم بلند شده و بدون سوار شدن رو کول شعله دستم به زنگ میرسه.چه آرزوی مسخره ای! ولی الان آرزو میکنم که ای کاش بتونم مثل ۴سالگیم با پیدا کردن یه قاصدک کلی شاد بشم!چه دنیایی!!!...
ازت میخوام هرکی هستی و هر جا نشستی بعد خوندن این خاطرات برا شادی روح مامان بزرگم یه صلوات بفرست.ممنون ازت!
فضا عطر آگین
آسمان در غربت
درختان در اوج هوس
ومن...
کسی دلم را آرام شکست و رفت.
من خواب بودم
بیدار شدم او رفته بود.
ومن...
در نیمه راه با دلی خونین در کف
من میدویدم
در جاذه ای غریب با چشمانی بارانی
و گیسوانی شلاق وار
آه من میدویدم...
دنبال سنگ شکسته دلم
تا آهسته نفرینش کنم
همچنان میدویدم وآرام میگریستم فارغ از این دنیا
آه... آن شب چه شبی بود!!!
منم که از طویلترین رگ هستی
با نهایت عشق
از شدت خواهش
به امید وصال تو را خواندم.
آن دم دلم در حس آرام آرامش غوطه ور گشت!
ای خدا
زندگی را می خواهم که تنهایی را نصیبم گرداند.
تنهایی را می ستایم که تو را در نهایتش یافته ام!
ونیز آسمان را...
که عشقی ملکوتی به دلهای آسمانی این زمین گل آلود باراند!

